محیا سالاری، دخترکی مهربان و خوشقلب بود که با لبخندهای شیرین و چال روی گونهاش، گرمابخش خانه و خانواده محسوب میشد. او در آغوش پرمهر پدر و مادرش، آقای حسن سالاری و خانم زهرا میردادی، قد میکشید و با وجود سن کم، دلی بزرگ و سرشار از عاطفه داشت. محیا دختری بااحساس بود که عشق خود را با کارهای کوچک اما عمیق نشان میداد؛ از کشیدن نقاشیها و نوشتن یادداشتهای عاشقانهای که پنهانی در کولهپشتی پدر میگذاشت تا او را در روزهای دوری از خانه غافلگیر کند، تا پختن املتهای صبحانه برای برادر کوچکترش، علی، که بهتازگی این مهارت را با ذوق فراوان یاد گرفته بود.
اما این روزهای زیبا و پر از امید، در نهم اسفندماه و با وقوع فاجعه در مدرسه «شجره طیبه» شهر میناب، برای همیشه به پایان رسید. در آن روز شوم، زمانی که خطر احساس شد، خانم زهرا میردامادی با دلهرهای عمیق خود را به مدرسه رساند تا فرزندانش را به خانه بازگرداند. او در طبقه همکف، دست علی هفتساله را گرفته بود و هر دو بیصبرانه منتظر بودند تا محیا از طبقه بالا به آنها بپیوندد. اما پیش از آنکه این خانواده بتوانند به هم برسند و از مهلکه بگریزند، بمباران ناجوانمردانه دشمن، آوار ویرانی را بر سر مدرسه فرو ریخت.
در آن لحظات هولناک، محیا از طبقه بالا به پایین پرتاب شد و در میان خروارها خاک مدفون گشت. او به همراه مادر مهربان و برادر کوچکش به جمع دوستان دیگر آسمانیاش پیوست. سه روز جستوجوی جانسوز برای آقای حسن سالاری در میان دهها پیکر بیجان، یکی از تلخترین روایتهای این حادثه را رقم زد. او که پیشتر بقایای پیکر همسر و پسرش را یافته بود، سرانجام در سردخانه و در میان اندوهی بیکران، پیکر بهشدت آسیبدیده محیای عزیزش را تنها از روی انگشتر و النگوی آشنایش شناسایی کرد؛ دستانی که تا چندی پیش عاشقانه برای پدر مینوشتند، حالا به نمادی ابدی از مظلومیت یک قربانی بیدفاع تبدیل شده بودند.