سه سال پیش این عکس ثبت شد…
یادمه زهرا گفت از لباسهاشون خیلی خوشش میاد و دوست داره با این لباسها چند تا عکس قشنگ از بچهها داشته باشه. گفت: «حلیمه بیا ازشون عکس بگیر.»
محیا از همون اول ذوق عکاسی داشت. با شوق آماده شد، لبخند میزد و با حوصله جلوی دوربین میایستاد.اما علی…علی اصلاً حوصله عکس گرفتن نداشت. زود خسته میشد، قهر میکرد، میرفت یه گوشه و دلش میخواست به جای عکس گرفتن، بازی کنه.خدا میدونه اون روز من و زهرا چقدر دنبالش کردیم، چقدر نازش رو کشیدیم و چقدر قربون صدقهاش رفتیم تا چند تا عکس دو نفره ازشون ثبت کنیم.اون روز از دستش کلافه شده بودیم…اما امروز که به این عکس نگاه میکنم، دلم میخواد دوباره برگردم به همون روز و باز هم برای گرفتن یک لبخند از علی، ساعتها دنبالش بدوم.
محیا و علی فقط خواهرزادههام نبودن…جونِ خونه بودن.تا میاومدن خونه، سالن بزرگ خونه پر میشد از صدای خنده و دویدن و بازی. انگار به دیوارها هم جان میدادن.شبها که همه از شیطنتهاشون خسته میشدن، میفرستادنشون اتاق من.بعد تازه دعوا شروع میشد…دعوا سر اینکه کی کنار خاله بخوابه.علی که تکلیفش معلوم بود؛ خودش رو تو بغلم جا میکرد و خیالش راحت بود که جاشو کسی نمیگیره.فیلم میدیدیم، قصه میگفتیم، میخندیدیم…بعضی شبها ازشون میخواستم هر کدوم یه قصه بسازن و تعریف کنن. من فقط مینشستم و گوش میدادم و از شنیدن صداشون لذت میبردم.
علی هنوز بعضی کلمهها رو درست تلفظ نمیکرد و همین قصههاش رو شیرینتر میکرد.اون روزها فکر میکردم این لحظهها همیشه هستن…نمیدونستم یه روز میرسه که همین چند تا عکس، همین چند تا فیلم و همین چند تا صدا، بشن تمام سهم من از شما.
محیایِ من…علیِ من …
دلم برای خاله گفتنهاتون تنگ شده خاله قربونتون بره بعد شما دیگه هیچکس به من نمیگه خاله😭.
دلم برای دعواهاتون سر جای خواب تنگ شده.
دلم برای قصههاتون تنگ شده.
راستش هنوزم نمیدونم بعد از شما، برای کی قصه بگم که خوابش ببره…
کاش میشد فقط یک بار دیگه بغلتون کنم و به اندازه تمام دلتنگیهام نگاهتون کنم… 🤍



