زینب مکیزاده، دانشآموز ۹ ساله کلاس چهارم دبستان، فرزند ابوطالب مکیزاده و طیبه حقدوست بود و در گلزار شهدای نصیرایی آرام گرفت.
زینب دختری آرام، مؤمن و مهربان بود؛ کودکی که نخستین سالهای بندگیاش را با شوق نماز و روزه سپری میکرد. در ماه رمضان، روزههایش را به نیت کودکان غزه میگرفت و با همان دل کوچک، رنج همسالانش را احساس میکرد.
آن روز نیز با کولهای پر از دفتر و آرزو راهی مدرسه شد؛ بیآنکه کسی بداند آخرین صبح زندگی اوست.
پدرش هنگام وقوع حمله، خود را با شتاب به مدرسه رساند، اما از کلاس چهارمی که زینب در آن درس میخواند، دیگر چیزی باقی نمانده بود. میان آوار، دود و پیکرهای پراکنده کودکان، ساعتها دخترش را جستوجو کرد.
در میان آن همه ویرانی، تنها نشانهای که زودتر از زینب پیدا شد، کیف مدرسهاش بود؛ کیفی که برخلاف همه وسایل سوخته و خونآلود، تقریباً سالم از زیر آوار بیرون آمد و امیدی کوتاه در دل پدر زنده کرد.
اما انتظار، نزدیک به سی ساعت ادامه یافت. زینب، پنجاهودومین پیکری بود که از زیر آوار بیرون آورده شد. شدت انفجار، چهره بسیاری از کودکان را دگرگون کرده بود و این مادر بود که با نگاه مادرانه و از روی لباسها، دخترش را شناسایی کرد.
زینب عاشق درس خواندن، بازیهای کودکانه و زندگی بود؛ دختری که رؤیاهایش هنوز آغاز نشده، ناتمام ماند.
نام زینب مکیزاده یادآور مظلومیت کودکانی است که در کلاس درس، فرصت ادامه زندگی از آنها گرفته شد؛ دختری که نخستین روزههایش را با نیت همدردی با کودکان مظلوم آغاز کرد و خود، خیلی زود به آنان پیوست.