ستایش علیحسینی، دانشآموز ۹ ساله کلاس چهارم دبستان، فرزند مصطفی علیحسینی و معصومه مهران بود و در گلزار شهدای میناب آرام گرفت.
ستایش دختری شاد، مؤمن و پرشور بود. مدرسه را با همه وجود دوست داشت و هر صبح با ذوق، کولهاش را بر دوش میانداخت و راهی کلاس درس میشد. شنبههای امالبنینی و چهارشنبههای امامرضاییاش را هیچگاه فراموش نمیکرد و با عشق نماز میخواند و روزه میگرفت.
شب پیش از حادثه، با دقت کتابهایش را مرتب کرد، وسایل مدرسهاش را یکییکی در کیف گذاشت و بعد، عروسکهایش را کنار هم خواباند و روی همهشان پارچهای مشکی کشید؛ تصویری که مادرش بعدها آن را وداع خاموش دخترش با دنیای کودکی تعبیر کرد.
صبح نهم اسفند، با شوقی همیشگی زودتر از همه آماده رفتن شد. از شدت عجله، با دمپایی تا کنار ماشین دوید. وقتی چشمش به پاهایش افتاد، با صدای بلند خندید و گفت: «مامان، نگاه کن! با دمپایی اومدم.» همان خنده شیرین، آخرین خندهای بود که در خانه پیچید.
کفشهایش را پوشید، سوار ماشین شد و مثل همیشه، دستهای کوچکش را از پنجره بیرون آورد و برای مادرش خداحافظی کرد؛ بیآنکه کسی بداند آن لبخند، آخرین وداع اوست.
ساعتی بعد، مدرسه شجره طیبه هدف حمله قرار گرفت. خانواده با امید به دنبال ستایش گشتند، اما آنچه پیش چشمشان بود، آوار، دود، کیفهای مدرسه و دفترهای نیمهسوخته کودکان بود.
ستایش تنها ۹ سال داشت؛ دختری که آرزوهایش هنوز در دفترهای مدرسهاش نوشته میشد. کودکی که با خنده از خانه رفت، اما هرگز به خانه بازنگشت.
امروز، نام ستایش علیحسینی در کنار دیگر کودکان مدرسه شجره طیبه، یادآور لبخندی است که خیلی زود خاموش شد؛ لبخندی که هنوز در خاطره خانوادهاش زنده است و هیچگاه از ذهن مردم ایران پاک نخواهد شد.