مامان عروسک‌ها

با دمپایی تا کنار ماشین دوید، انگار عجله امانش نداده بود کفش‌هایش را بپوشد. همین که چشمش به پا‌های کوچکش افتاد، یکهو زد زیر خنده؛ خنده‌ای از ته دل، آنقدر بلند که پدر و مادرش هم خندیدند.
بعد گفت: «مامان نگاه کن به پاهام، با دمپایی اومدم!»، تندی برگشت و با خنده‌های پشت هم کفش‌هایش را پوشید، کوله مدرسه را روی شانه انداخت و دوباره خودش را به ماشین رساند.
بعد دست‌های کوچکش از پنجره ماشین بیرون آمد برای خداحافظی، آخرین باری که مادر صدایش زد و گفت: «مامان جان، قول هو والله یادت نره»، ستایش با لب‌های قوس گرفته در خم کوچه گم شد.
حالا هر بار که معصومه‌بانو چشمش به یک جفت دمپایی کوچک می‌افتد، همان خنده دوباره از ته خاطراتش جان می‌گیرد؛ خنده‌ای که هیچ دوام نداشت.
برای خنده‌ای که دوام نداشت، چشمه چشمش جاری می‌شود، فکرش را سایه می‌زند و به جایی دور، شاید تجسم صورت فرشته‌اش زل می‌زند و آرام می‌گوید: «ستایش من فقط ۹ سال و ۹ ماه داشت؛ خیلی بچه بود، اما قسمتش زود آسمانی شدن بود. دانش‌آموز مدرسه شجره طیبه میناب که روز اول جنگ رمضان آسمانی شد.

مشروح خبر را در سایت شهربانو مطالعه بفرمایید.

ارسال پیام

Loading / جاري التحميل...