مریم بازرک، دانشآموز کلاس چهارم ابتدایی، فرزند مصطفی بازرک و خدیجه زاهدی، در جریان حمله به مدرسه شجره طیبه میناب جان خود را از دست داد. وقتی از او میپرسیدند: «بزرگ شدی میخواهی چهکاره شوی؟» پاسخش با خیلی از همسنوسالهایش فرق داشت؛ میگفت: «میخواهم معروف بشوم.» رؤیایی کودکانه که میتوانست سالها بعد محقق شود، اما سرنوشت آن را به شکلی دیگر رقم زد.
مریم هر روز از روستای بنذرک مسیر طولانی تا مدرسه شجره طیبه را طی میکرد تا درس بخواند. صبح روز حادثه نیز پس از سحری و خواندن نماز، از مادرش خواست موهایش را ببافد و با همان امید همیشگی راهی مدرسه شد؛ بیآنکه کسی تصور کند آن صبح، آخرین باری است که دستان مادر، گیسوان دخترش را میبافد.
مریم عاشق کتاب، قصه و شعر بود و عضویت کتابخانه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان را با علاقه دنبال میکرد. برای خانواده شعر میخواند، برای دوستانش قصه تعریف میکرد و شعرها و نوشتههای مورد علاقهاش را با دستخط خودش در دفترش مینوشت و گاهی کنار آنها نقاشی میکشید. او همچنین با محبت از برادر سهسالهاش مراقبت میکرد و بودن در کنار خانواده را دوست داشت.
یکی از یادگارهای مریم، دستخط او از شعری سروده مصطفی رحماندوست است که پس از این حادثه در کنار تصویرش منتشر شد. همان دختری که آرزو داشت روزی «معروف» شود، امروز نامش در کنار دیگر دانشآموزان مدرسه شجره طیبه میناب ماندگار شده و دستخط، شعرها و خاطراتش، یادآور کودکی است که با عشق به کتاب، قصه و رؤیاهایش زندگی میکرد.