سبحان شهدادی، دانشآموز ۶ ساله کلاس اول ابتدایی، یکی از کوچکترین قربانیان حمله به مدرسه شجره طیبه میناب بود. او فرزند اصغر شهدادی و سمیه میرانی بود و در زادگاهش روستای کشپیری سندرک به خاک سپرده شد.
صبح ۹ اسفند ۱۴۰۴، پس از آغاز حملات، مسئولان مدرسه با خانوادهها تماس گرفتند تا هرچه سریعتر برای بردن فرزندانشان به مدرسه بیایند. پدر سبحان بلافاصله راهی شد. او در مسیر، با شنیدن صدای انفجار، همان لحظه احساس کرد که این صدا از مدرسه پسرش آمده است؛ احساسی که متأسفانه درست بود.
وقتی به مدرسه رسید، با صحنهای روبهرو شد که هرگز از ذهنش پاک نخواهد شد؛ کودکانی که برخی زخمی شده بودند و خانوادههایی که میان دود و آوار، عزیزانشان را جستوجو میکردند. دقایقی بعد، در حالی که مردم، کادر درمان و خانوادهها مشغول نجات دانشآموزان بودند، حمله دوم نیز رخ داد. پدر سبحان نیز در همان محوطه حضور داشت و این لحظات را از نزدیک تجربه کرد.
ساعتها جستوجو در میان آوار ادامه داشت؛ خانواده و امدادگران چشمانتظار نشانهای از سبحان بودند. هر لحظه با امید پیدا شدن او میگذشت و شب هرچه جلوتر میرفت، انتظار سنگینتر میشد. سرانجام، ساعت یک نیمهشب، جستوجوگران به پیکر سبحان رسیدند؛ لحظهای که پایان انتظار بود، اما آغاز داغی بزرگ برای خانوادهاش.
برای خانوادهای که ساعتها منتظر شنیدن خبر پیدا شدن فرزندش بود، ساعت یک نیمهشب هیچگاه از یاد نخواهد رفت. سبحان، دانشآموزی که آن روز راهی مدرسه شده بود، دیگر به خانه بازنگشت و نامش در میان روایتهای تلخ میناب ماندگار شد.
سبحان تنها یک برادر کوچکتر به نام احد داشت. چند روز پس از حادثه، احد با جملهای ساده اما جانسوز به پدرش گفت: «بابا… دیگر سبحان نداریم.» جملهای که برای همیشه در ذهن خانواده باقی ماند.
خانواده پس از مراسم تشییع، به زادگاه خود در سندرک بازگشتند و سبحان را در همانجا به خاک سپردند. پدرش، با وجود داغ سنگین از دست دادن فرزند، درباره او گفت:
«برای پسرم دلم تنگ میشود، اما حق بر این بود که به همین زیبایی برود.»
داستان سبحان، روایت یکی از دهها کودکی است که صبح آن روز با کیف و دفتر راهی مدرسه شدند، اما دیگر هرگز به خانه بازنگشتند. نام او نیز همچون دیگر قربانیان مدرسه شجره طیبه، برای همیشه در حافظه مردم میناب و ایران ماندگار خواهد ماند.