زینب بهرامی، دانشآموز کلاس ششم دبستان، تنها ۱۱ سال داشت. او فرزند اسحاق بهرامی و عفت دولابی بود؛زینب روزهای کودکیاش را در کنار خانواده و دو خواهرش سپری میکرد.
زینب از همان سالهای کودکی به مطالعه علاقه داشت و هر کتابی که میخواند، با شوق برای خانوادهاش تعریف میکرد. طبیعت را دوست داشت، از ساحل و دریا و دشت لذت میبرد و ساعتها محو تماشای زیباییهای خلقت میشد. در خانه نیز دختری مسئولیتپذیر بود؛ شیرینی میپخت، سالاد درست میکرد و با دستپخت کودکانهاش دل خانواده را شاد میکرد.
زینب هیچگاه خواهر هفتسالهاش زهرا را تنها نمیگذاشت. این دو خواهر، همبازی، همراز و همدم یکدیگر بودند و بیشتر لحظههای زندگیشان را کنار هم میگذراندند. صبح روز حادثه نیز در کنار هم راهی مدرسه شدند و سرنوشتشان برای همیشه به هم گره خورد.
پس از حمله به مدرسه، پیکر زینب زودتر پیدا شد، اما زهرا همچنان مفقود بود. پدر برای رسیدن به زهرا، بیش از ۱۵۰ پیکر را یکییکی دید تا سرانجام او را با همان گیرههای کوچکی که مادر به موهایش زده بود و ماسکی که همیشه بهخاطر آلرژی بر صورت داشت، شناسایی کرد.
مادر، روزهای نخست پس از این فاجعه، هنوز باور نداشت دخترانش رفتهاند. کوچهها و پارکی را که هر غروب محل بازی زینب و زهرا بود، بارها قدم زد؛ شاید دخترانش از ترس جایی پنهان شده باشند و دوباره به خانه برگردند. اما هر بار، تنها داغ نبودنشان پررنگتر میشد.
زینب و خواهرش زهرا، کنار هم زندگی کردند و کنار هم از این دنیا رفتند؛ دو خواهری که جدایی را هیچگاه تجربه نکردند و نامشان نیز برای همیشه در کنار یکدیگر در خاطره مردم میناب باقی ماند. پیکر زینب و زهرا در رودان به خاک سپرده شد.