زهرا میردادی مادر علی سالاری، دانشآموز کلاس اول، و محیا سالاری، دانشآموز کلاس سوم بود. روز حادثه، زهرا برای بردن بچههایش به مدرسه رفته بود؛ قرار بود علی و محیا را با خودش به خانه برگرداند. اما همان مدرسه، آخرین جایی شد که این مادر و دو فرزندش در کنار یکدیگر بودند. همسرش، حسن سالاری، آن روز برای کار خارج از میناب بود و حدود یک هفته میشد که به خانه برنگشته بود. شب پیش از رفتنش، او و زهرا تا دیروقت درباره زندگی، آینده و بچههایشان صحبت کرده بودند؛ گفتوگویی که بعدها برای حسن به آخرین خاطره از همسرش تبدیل شد.
زهرا احتمالاً مانند دفعات قبل از ورودی پشتی مدرسه وارد شده بود تا بچهها را بردارد. بازسازی خانواده این است که او از محیا خواسته بود پایین بیاید و قصد داشته همراه علی و محیا به خانه برگردد که حمله اتفاق افتاد. حسن ابتدا از محل کارش خبر حمله به درمانگاه کنار مدرسه را شنید. تماسهایش با تلفن زهرا بیپاسخ ماند و کمی بعد، وقتی برادرش خبر داد خودروی خانواده زیر آوار حیاط مدرسه قرار گرفته، فهمید زهرا و دو فرزندشان در مدرسه بودهاند. شناسایی آنها نیز برای خانواده بسیار دشوار بود؛ زهرا از روی حلقه ازدواجش شناسایی شد و محیا از روی دستبند و انگشترش.
از زندگی زهرا، فقط روایت آن روز باقی نمانده است. همسرش از زندگی صمیمیشان، از آشنایی و علاقهای که میانشان شکل گرفته بود و از گفتوگوهایشان درباره آینده خانواده میگوید. خواهر زهرا نیز بعدها از ویژگیهای اخلاقی او و دو فرزندش روایت کرده است. زهرا میردادی، مادر علی و محیا، روزی به مدرسه رفت تا بچههایش را به خانه برگرداند؛ اما خودش و هر دو فرزندش قربانی همان حادثه شدند. نام سه نفرشان امروز در کنار هم ثبت شده است؛ مادر و دو فرزندی که آخرین روز زندگیشان را با هم گذراندند.