پسرک هنوز آنقدر کوچک است که معنای نبودن را نمیفهمد. هنوز منتظر است در باز شود و خواهرش با همان لبخند همیشگی وارد خانه شود؛ شاید فکر میکند خواهرش جایی رفته و بالاخره برمیگردد. بازی میکند، میخندد و گاهی میان بازیهای کودکانهاش سراغ او را میگیرد. اما چیزی در خانه تغییر کرده؛ پدر دیگر مثل قبل حرف نمیزند و چشمهایش پر از اشک است. پسرک دلیل گریههای پدر را نمیفهمد و شاید هنوز نمیداند چرا هر بار اسم خواهرش میآید، سکوت سنگینی خانه را میگیرد.
«پس کی خواهرم برمیگرده؟» شاید سادهترین سؤال یک کودک باشد، اما برای پدری که میداند پاسخی برای آن ندارد، یکی از سختترین سؤالهای دنیاست. خواهرش قربانی حادثه میناب شده و دیگر بازنمیگردد؛ اما این حقیقت برای ذهن کوچک او هنوز قابل فهم نیست. او فقط جای خالی خواهرش را میبیند و منتظر بازگشتش میماند. گاهی تلخترین بخش یک فقدان، لحظهای نیست که اتفاق میافتد؛ سالها بعد است، وقتی کودک بزرگتر میشود و تازه میفهمد چرا آن روز، پدرش اینطور گریه میکرد.



