ساعتها از حادثه گذشته بود، اما برای خانوادهها زمان معنای دیگری پیدا کرده بود؛ هر دقیقه، امید و اضطراب را با هم بیشتر میکرد. یکی از بستگان از برادرزادهاش میگوید؛ کودکی که ساعتها زیر آوار مانده بود و خانواده هنوز نمیدانستند چه سرنوشتی در انتظارش است. در همان لحظات، جستوجو برای پیدا کردن دانشآموزان و معلمانی که هنوز اثری از آنها نبود، ادامه داشت.
در میان آوار مدرسه شجره طیبه، هر صدای کوچک میتوانست امیدی تازه باشد. خانوادهها چشم به امدادگران دوخته بودند و منتظر بودند نام عزیزشان را از میان جستوجوها بشنوند. اما بعضی از معلمها و دانشآموزان هنوز پیدا نشده بودند و همین انتظار، لحظهها را برای خانوادههایشان سنگینتر میکرد. این روایت، بخشی از ساعتهای نفسگیر پس از حادثه است؛ ساعتهایی که در میناب، هر دقیقهاش با یک سؤال میگذشت: «هنوز زنده است؟ پیدایش میکنند؟»



