بعضی دلتنگیها آنقدر عمیقاند که حتی مرز میان خاطره و خیال را هم از بین میبرند. دختری که دیگر در میان خانواده نیست، در نجواهایش با پدر، از نبودنی میگوید که هنوز باورش نکردهاند؛ انگار منتظر است در باز شود و دوباره صدای قدمهایش در خانه بپیچد.
این روایت، صدای یک فقدان است؛ فقدانی که با گذشت روزها کوچکتر نمیشود. جای خالی یک دختر، برای پدری که هنوز چشمانتظار اوست، با هیچ کلمهای پر نمیشود؛ فقط میماند و هر بار در سکوت خانه، دوباره خودش را به یاد میآورد.
B42a0e40d36e7b7c13102bc540ceb5d972590713-1080P



