روایتی از محمد صدرا زارعپور، دانشآموزی که آرزوهای کودکانهاش رنگی از دغدغه و امید داشت. کودکی که تنها چند روز پیش از رفتنش، با کاغذهای دفترش موشکهایی ساخت و از آرزوی خود برای نابودی اسرائیل گفت؛ آرزویی که شاید برای یک کودک، تنها یک خیال ساده به نظر میرسید، اما در دل او معنایی عمیق داشت.
محمد صدرا رفت، اما آن موشکهای کاغذی، یادگاری از قلب کوچک و آرزوهای بزرگ او شدند؛ نشانی از کودکی که حتی در بازیهایش، دغدغههایش را با خود همراه کرده بود. قصه او، روایت یک کودک و آرزوهایی است که در چند برگ دفتر ماندگار شد و حالا برای خانواده و کسانی که داستانش را میشنوند، یادآور دنیای پاک و صادقانه کودکان است.



