من آریا هستم.

گاهی یک روایت، بیشتر از آنکه درباره یک کودک باشد، درباره تمام رؤیاهایی است که فرصت ادامه پیدا نکردند. در میان سطرهای این خاطره، آریا فقط یک نام نیست؛ نماد کودکی است که با شوق مدرسه، یاد گرفتن، دعاهای تازه و آینده‌ای که پیش رویش بود زندگی می‌کرد. وقتی راوی از پسر خودش می‌پرسد «ریاضی به کجا رسیده؟»، تازه عمق فاصله میان دو سرنوشت آشکار می‌شود؛ یکی که مسیر درس و زندگی را ادامه می‌دهد و دیگری که دفتر مشقش برای همیشه ناتمام ماند.

خواندن این روایت، آدم را به فکر همه نیمکت‌هایی می‌اندازد که صاحبانشان دیگر به کلاس برنگشتند. هر سنگ مزار، یادآور کودکی است که آرزو، بازی، خنده و برنامه‌های فردایش ناتمام ماند. شاید دردناک‌ترین بخش ماجرا همین باشد که زمان برای همه هم‌سن‌وسال‌های آریا ادامه پیدا کرد، اما برای او در همان روز متوقف شد؛ و آنچه باقی مانده، خاطراتی است که خانواده، دوستان و نزدیکانش با تمام وجود از آن محافظت می‌کنند. اصل این روایت از زبان خاله قربانی آریا بهادری را می توانید از سایت خبر گزاری مهر مطالعه کنید.

ارسال پیام

Loading / جاري التحميل...