پدر و مادر مسیحا سالاری، از پسر ۹ سالهاشان به عنوان کودکی آرام، مهربان و سرشار از شور زندگی یاد میکنند؛ پسری که آرزوهای زیادی برای آینده داشت و هر روز با شوق راهی مدرسه میشد. او در روایت خود از دلتنگی روزهایی میگوید که دیگر صدای خندههای مسیحا در خانه شنیده نمیشود و از خاطراتی که حالا به تنها یادگارهای زندگیشان تبدیل شدهاند؛ خاطراتی که برای همیشه نام مسیحا را در قلب خانواده و دوستانش زنده نگه داشته است.



