مادر، شب قبل از حادثه برای پسرش ماکارونی پخته بود؛ همان غذایی که دوستش داشت و با ذوق از آن میخورد. شاید برای مادر، آن شب هم مثل شبهای دیگر بود؛ یک غذای ساده خانگی، سفرهای که کنار هم نشستند و کودکی که با خیال راحت غذایش را خورد. اما هیچکس نمیدانست این آخرین شبی است که مادر، تماشای غذا خوردن فرزندش را تجربه میکند. فردای آن روز، کودک به مدرسه رفت و دیگر به خانه برنگشت.
حالا ماکارونی برای این مادر فقط یک غذا نیست؛ خاطرهای است از آخرین شبی که پسرش را در خانه داشت، آخرین لبخندها و آخرین لحظهای که با خیال آسوده برایش غذا پخت. گاهی یک غذای ساده میتواند تبدیل به آخرین یادگار یک مادر از فرزندش شود. کودکی که شب قبل با علاقه از ماکارونی مادرش خورد، حالا قربانی حادثه میناب شده و مادر مانده است با خاطرهای که هر بار بوی ماکارونی در خانه میپیچد، دوباره او را به یادش میآورد.



