«ضحی پسند» فقط ۸ سال داشت

دختری از کلاس دوم دبستان «شجره طیبه میناب» با کیف کوچکی که شاید بیشتر از کتاب، آرزو در آن جا داده بود.

سه سال بود که پدرش را از دست داده بود، اما هنوز هم روز تولد پدر را فراموش نمی‌کرد. هر سال روز تولد پدرش دست مادر را می‌گرفت و به همان جایی می‌رفت که برایش جشن کوچکی گرفته بودند؛ با شمعی که روشن می‌شد و دلی که آرام نمی‌گرفت.

صبح ۹ اسفند ۱۴۰۴، پیش از آنکه از خانه بیرون برود، به مادرش گفت:«زود میام خونه… بریم سر مزار بابا برای تولدش.»این جمله، آخرین قرار ضحی با مادرش بود…

شاید تمام مسیر مدرسه را با همان لبخند همیشگی طی کرد؛ اما چند دقیقه بعد، صدای انفجار آمد و همه‌چیز را تغییر داد.

موشک‌ها بی‌خبر آمدند و مدرسه را درهم ریختند؛ مدرسه‌ای که باید پر از صدای خنده و مشق و بازی می‌بود، اما آن روز شاهد پرپر شدن آرزوهای کودکانه شد. 🖤ضحی فقط یک دانش‌آموز بود؛یک دختر ۸ ساله با آرزوهایی که هنوز فرصت بزرگ شدن پیدا نکرده بودند…

ارسال پیام

Loading / جاري التحميل...