صبح از من خداحافظی نکرده بود، رفت …

مادر مهدیس نظری از صبحی می‌گوید که دخترش مثل همیشه از خانه بیرون رفت؛ بی‌آنکه بداند آن خداحافظی معمولی، قرار است به آخرین دیدارشان تبدیل شود. مهدیس رفت، بی‌آنکه مادرش را در آغوش بگیرد یا کلامی برای خداحافظی میانشان ردوبدل شود؛ رفت و دیگر به خانه برنگشت.

برای یک مادر، هیچ‌چیز سخت‌تر از مرور آخرین لحظه‌هایی نیست که آن روز، عادی به نظر می‌رسیدند. شاید اگر می‌دانست قرار است دیگر دخترش را نبیند، بیشتر نگاهش می‌کرد، محکم‌تر در آغوشش می‌گرفت و هزار حرف نگفته را به او می‌گفت. اما آن صبح، مثل تمام صبح‌های دیگر آغاز شده بود؛ با خیال بازگشت دختری که قرار بود دوباره به خانه بیاید.

ارسال پیام

Loading / جاري التحميل...