زینب مکیزاده، مانند هر کودکی، عزیزِ دل پدر و مادرش بود؛ دختری که حضورش بخشی از زندگی و دلخوشی خانواده بود و خانه با خندهها و بودنش معنا میگرفت.
در این ویدئو، پدر زینب از لحظهای میگوید که خود را به مدرسه شجره طیبه میناب رساند؛ لحظهای که نگرانی و اضطراب جای همه چیز را گرفت و سرانجام با واقعیتی روبهرو شد که هیچ پدری آمادگی شنیدنش را ندارد؛ همانجا فهمید که دیگر زینب را نخواهد دید.
روایت پدر، روایت چند دقیقهای است که برای همیشه در ذهن او باقی مانده؛ لحظهای که یک پدر، میان هیاهو و اضطراب، به دنبال فرزندش میگشت و ناگهان با جای خالی دختری روبهرو شد که تمام زندگیاش بود.



