در روز جنگ، قرار بود زنگ مدرسه به صدا دربیاید؛ صدایی آشنا برای کودکانی که هر روز با شنیدن آن، راهی کلاس و دنیای کوچک خودشان میشدند. اما آن روز، زنگ مدرسه به صدا درنیامد؛ نه برای شروع یک کلاس، نه برای پایان یک درس، بلکه گویی سکوتی سنگین جای صدای زندگی را گرفته بود. کودکانی که باید در مدرسه میبودند، قربانی خشونتی شدند که قرار بود هیچگاه به حریم کودکی راه پیدا نکند. زنگی که میتوانست نشانه آغاز یک روز معمولی باشد، در سکوت ماند؛ و همین سکوت، خودش به روایتی از یک فاجعه تبدیل شد.
زنگی که به خاطر صلح کودکان به صدا درنیامد، امروز صدای پرسشی است که هنوز باقی مانده: کودکان در جنگ چه سهمی دارند؟ مدرسه باید جایی برای آموختن، بازی کردن و ساختن آینده باشد؛ نه جایی که کودک، قربانی جنگ شود. روایت میناب و مدرسه شجره طیبه، یادآور همین حقیقت تلخ است؛ اینکه پشت هر نیمکت، یک کودک، یک خانواده و آیندهای وجود دارد که نباید قربانی خشونت شود. شاید آن زنگ هرگز به صدا درنیامد، اما سکوتش باید شنیده شود.



