روایت مادر سورنا حسینپور، تنها بازگویی یک حادثه نیست؛ قصه دلتنگی مادری است که هر روز با خاطرات فرزندش زندگی میکند. او از دفتر املای سورنا، نقاشیها، دستخطها و وسایل کوچکش میگوید؛ یادگارهایی که حالا برایش ارزشمندترین دارایی دنیا هستند. مرور این خاطرات، او را بارها به روزهای شیرین کودکی سورنا میبرد؛ روزهایی که با خنده، بازی و آرزوهای کودکانه سپری میشد.
در میان این خاطرات، تصمیم سورنا برای بردن قلکش به مدرسه، بیش از همه در ذهن مادر مانده است؛ تصمیمی ساده و کودکانه که امروز معنایی عمیق و فراموشنشدنی پیدا کرده است. روایت این مادر، تصویری صمیمی از عشق، دلتنگی و پیوندی است که حتی گذر زمان نیز نمیتواند آن را کمرنگ کند.



