دستهای کوچک دختران میناب، همان دستهایی که روزی در دست پدر قرار میگرفت، برایش دست تکان میداد و با محبت بوسیده میشد، حالا بخشی از تلخترین روایتهای آن روز شدهاند. دستهایی که قرار بود مداد در دست بگیرند، نقاشی بکشند و دست پدر و مادرشان را در آغوش بگیرند، زیر آوار مدرسه گرفتار شدند و از پیکرشان جدا ماندند.
برای پدر، هیچ تصویری دردناکتر از تصور همان دستهای کوچکی نیست که روزی با عشق میبوسید و حالا دیگر نمیتواند آنها را در دست بگیرد. پشت این روایت تلخ، زندگی دخترانی قرار دارد که هنوز فرصتهای بسیاری برای بزرگ شدن و ساختن آینده داشتند. دستهای کوچکشان شاید دیگر در آغوش خانواده نباشد، اما خاطره لمسشان، بوسههای پدر و محبت روزهای کودکیشان برای همیشه در ذهن خانواده باقی خواهد ماند.



