در نخستین روزهای اسفندماه، زندگی خانواده رضا رنجبر با حادثهای جبرانناپذیر دگرگون شد. رضا، پسربچهای هفتساله که آرزو داشت روزی فوتبالیست شود، صبح آن روز با لباس ورزشی راهی مدرسه شد؛ اما ساعاتی بعد، انفجار در مدرسه شجره، خانوادهاش را در میان دود، آوار و نگرانی فرو برد. مادرش از لحظهای میگوید که با شنیدن صدای انفجار خود را به مدرسه رساند و با صحنهای روبهرو شد که هرگز از ذهنش پاک نخواهد شد.
پدر رضا نیز ساعتها در میان آوار، بیمارستانها و سردخانهها به دنبال فرزندش گشت. او از شبی طولانی و پراضطراب روایت میکند؛ از جستوجوی بیوقفه میان پیکرهای منتقلشده، کیف و کفشهای باقیمانده و امیدی که تا آخرین لحظه در دلش زنده بود. سرانجام، پس از ساعتها انتظار، پسرش را در یکی از سردخانهها پیدا کرد؛ لحظهای که برای همیشه در خاطرش ماند.
رضا با آرزوهای کودکانهاش از دنیا رفت، اما خاطره لبخندها، علاقهاش به فوتبال و عشق عمیق خانوادهاش به او همچنان زنده است. روایت پدر و مادر او، تنها بازگوکننده اندوه یک خانواده نیست، بلکه تصویری از رنج و چشمانتظاری خانوادههایی است که آن روز، عزیزترین سرمایه زندگیشان را از دست دادند.
نسخه کامل و مشروح این مصاحبه را میتوانید از طریق این لینک مطالعه کنید.



