معلم بازمانده مینابی از لحظههایی میگوید که بعد از حمله، کلاس درس به صحنهای از فریاد، درخواست کمک و نگاههای مضطرب تبدیل شد. او روایت میکند که چطور دانشآموزانش، که تا چند دقیقه قبل مشغول درس و بازی بودند، ناگهان در میان خاک، دود و آوار، با صدایی لرزان کمک میخواستند و نام همکلاسیهایشان را صدا میزدند. بعضی از آنها در همان ثانیهها به قربانیانِ خاموش این حادثه تبدیل شدند و برخی دیگر با چشمانی پر از وحشت، در جستوجوی راه نجات بودند.
این روایت، تصویری تلخ اما واقعی از روزی است که مدرسهای ساده در میناب، به نقطهی اوج یک تراژدی بدل شد؛ جایی که دفتر و کتاب، کنار آجر و آهن شکستخورده افتاد و صدای زنگ مدرسه، جایش را به آژیر و فریاد داد. او از این میگوید که درخواست کمک دانشآموزانش، تا امروز در گوشش مانده و هر بار که به آن روز فکر میکند، هم دردِ از دست دادن قربانیانِ کوچک را دوباره حس میکند و هم عظمت رنجی را که بر یک شهر و یک نسل گذشت.



