خاطره و حسرت

نخستین کلام سبحان در روز شنبه 9 اسفند، سوالی ساده بود: “مامان، برام خوراکی گذاشتی؟” و من جوابش دادم: “آره پسرم، آب و خوراکی برات گذاشتم.” و این سوال جای تعجب بود که چرا سبحان این سوال رو پرسید😥

اما حقیقت تلخ، ۴۸ روز بعد در دستانم بود؛ وقتی کیفش به دست من رسید و چشمم به ظرف شکسته و پودر شده که غذای دست‌نخورده و بیسکویت‌های بازنشده افتاد که حالا کپک زده بودند. آن روز فهمیدم سبحانم هیچ‌چیز نخورده بود.😭

حالا هر بار که صبحانه یا خوراکی می‌بینم، غصه‌ی آن ظرفِ دست‌نخورده در دلم زنده می‌شه، داغی می‌گیره که تا قیامت در قلبم خواهد ماند.»😭

سبحان رفت، ،، ثانیه‌های بودنش شد برام خاطره و حسرت.

روایت از مادر سبحان شهدادی است.

ارسال پیام

Loading / جاري التحميل...