خاطرهای از مهرِ سبحان
چند روز پیش از آغاز سال ۱۴۰۴، در تکاپوی خرید سال نو و تدارکات تحویل سال بودیم. سبحان که شیفتهی ماهیها بود، با شور و اشتیاق همراه ما آمد و خودش با دقت، ماهیهای مورد علاقهاش را انتخاب کرد. وقتی به خانه برگشتیم و آنها را در تنگ قرار دادیم، دنیای سبحان به آن ماهیهای کوچک خلاصه شد. او هر لحظه با نگاهی خیره و دلسوزانه مراقبشان بود و با معصومیت از من میخواست: «مامان، اجازه بده من به ماهیها غذا بدهم».
در این میان، احد، برادر کوچکش که او هم ماهیها را دوست داشت، هر بار دستش را در تنگ میانداخت؛ و سبحان با نگرانی میگفت: «مامان، احد دست میزند و ماهیها میمیرند!» اما بعد با اطمینان بهش گفتم «نگران نباش مامان، من حواسم هست و نمیگذارم داداشت یاکسی به آنها آسیبی بزاند». او مدام به آنها سر میزد و من هم با نظم آبشان را عوض میکردم.
اما افسوس که پس از چند روز، یکی از ماهیها مرد. سبحان وقتی متوجه شد، دلش شکست و به گریه افتاد. در آن لحظه، تنها کاری که از دستم برآمد این بود که در آغوشش بگیرم و به او قول دادم که دوباره برایش ماهیهای زیبایی بخرم.»
خاطره ازسبحان
یک روز، بیخبر از همه چیز وارد اتاق شدم و با صحنهای روبهرو شدم که هرگز انتظارش را نداشتم! سبحان و برادر کوچکش، اتاق را به بوم نقاشی تبدیل کرده بودند و تمام دیوارها را با رنگهای مختلف خطخطی کرده بودند. در لحظه اول، دلتنگ و ناراحت شدم. با لحنی غمگین از سبحان پرسیدم: «چرا این کار را کردی عزیزم؟ این کار خیلی اشتباه بود».
سبحان، با آن معصومیت همیشگیاش، سریع سعی کرد خودش را تبرئه کند و با استرس وترس گفت: «مامان، من نکردم! داداشم بود که این کارها را کرد». من به او توضیح دادم که چرا این کار درست نیست و به او یاد دادم که باید به محیط اطراف و خانه دیگران احترام بگذاریم.
سپس به او گفتم: «حالا باید در پاک کردن اینها به من کمک کنی». وسایل نظافت را آوردم و دوتایی آستینها را بالا زدیم و شروع کردیم به پاک کردن دیوارها. جالب این بود که سبحان وقتی دید دارد در درست کردن اشتباهش به من کمک میکند، به جای خستگی، حسابی خوشحال شد و با افتخار کنار من بود تا اتاق دوباره مثل روز اولش شود.»
سبحان و برادرش
سبحان داداششو خیلی دوست داشت. در کنار شیطنت و بازیهاشون جوری بود وقتی میرفت بیرون یا جایی براش خرید میکردم، میآورد.
یادمه من و سبحان با هم رفته بودیم بازار، مغازه باباش. از باباش پول گرفت گفت میخوام برا خودم اسباببازی بگیرم، ولی وقتی رسیدم مغازه دیدم اول برای داداشش اسباببازی انتخاب کرد.
گفتم تو که میخواستی برای خودت خرید بزنی، پولت فقط یه چیز میشه. گفت برا داداشم میخوام بگیرم و پولش فقط برای اسباببازی داداشش شد.
گفتم نمیتونی برای خودت چیزی بخری، پولت تمام شد. گفت اشکال نداره.
بعد بهش گفتم حالا که با پول خودت برای داداشت اسباببازی خریدی، هر چیزی دوست داری بخر، من برات پولشو میدم.
در آخر با خوشحالی برای خودش یه پازل ارزونقیمت خرید😥



