میناب را باید از میان روایت آدمهایی شنید که خودشان به این شهر و اتفاقاتش نزدیک شدهاند؛ از میان کوچههایی که هنوز رد یک حادثه تلخ را در خود دارند و از مدرسهای که قرار بود برای کودکان، جای یادگیری، بازی و ساختن آینده باشد. جواد موگویی در این روایت، سراغ میناب میرود؛ سراغ مدرسه شجره طیبه و کودکانی که قربانی یکی از تلخترین صحنههای این جنگ شدند. روایت او، فقط بازگویی یک حادثه نیست؛ تلاشی است برای دیدن آنچه در میان خبرها و تصاویر گم میشود: چهره کودکان، خانوادههایی که چشمانتظار بازگشت فرزندانشان بودند و کلاسهایی که ناگهان از صدای زندگی خالی شدند.
جنگ را گاهی با نقشهها، موشکها و میدانهای نبرد تعریف میکنیم؛ اما برای کودکی که پشت نیمکت مدرسه نشسته، جنگ میتواند معنای دیگری داشته باشد. میتواند در یک لحظه، مدرسه را از محل امن زندگی به صحنهای از رنج تبدیل کند و آینده یک کودک را از خانوادهاش بگیرد. روایت میناب، روایت همین تناقض دردناک است؛ جایی که قربانیان، کودکانی بودند که نه در میدان جنگ، بلکه در مدرسه حضور داشتند. جواد موگویی در قسمت اول این روایت، میناب را از نزدیک روایت میکند؛ برای اینکه آنچه بر کودکان مدرسه شجره طیبه گذشت، در میان هیاهوی اخبار فراموش نشود و نام میناب، با روایت قربانیانش به یاد بماند.



