یک مادر از همان روز حمله به مدرسه میناب میگوید؛ از روزی که پسر دانشآموزش مثل همیشه راهی مدرسه شد، با این فکر که دوباره به خانه برمیگردد. برای مادر، آن روز هم قرار بود مثل روزهای دیگر بگذرد؛ پسری که به مدرسه میرود و بعد از چند ساعت دوباره به خانه میآید.
اما آن روز، همه چیز برای این مادر تغییر کرد. پسرش دیگر به خانه برنگشت و آرزوی سادهای که برای آن روز داشت، ناتمام ماند؛ اینکه برگردد، لباسهای عیدش را بپوشد و مثل همیشه بخشی از شادی و حالوهوای خانه باشد.
حالا این جمله مادر، بخشی از روایت تلخ آن روز شده است: «بچه من میخواست اون روز برگرده لباسای عیدش رو بپوشه.» پشت همین جمله کوتاه، تصویری از یک زندگی عادی و یک پسر دانشآموز است که قرار بود به خانه برگردد؛ اما برای خانوادهاش، آن روز به خاطرهای تبدیل شد که هیچوقت فراموش نخواهد شد.



