پدر اسما و سلما ذاکری از دخترهایش میگوید؛ از خاطراتی که با هر بار به زبان آوردنشان، دلتنگی دوباره تازه میشود. از روزهایی که دخترها کنار پدر بودند، از شیطنتها و خندههایشان و از لحظههای سادهای که آن زمان شاید عادی به نظر میرسید، اما امروز برای پدر به گرانبهاترین خاطرات زندگی تبدیل شدهاند. میان حرفهایش، محبت پدرانه موج میزند؛ همان محبتی که در جمله ساده «بابا به قربان شما…» شنیده میشود.
اسرا امسال نماز خواندن را شروع کرده بود؛ قدمی کوچک و شیرین در مسیر کودکیاش که برای خانواده معنای خاصی داشت. حالا همین خاطره ساده، بخشی از یاد اوست؛ تصویری از دختری که هنوز فرصتهای زیادی برای تجربه کردن زندگی پیش رویش بود، اما قربانی حادثه میناب شد. پدر از دخترهایش میگوید و هر جملهاش نشان میدهد که بعضی خاطرهها، هرچقدر هم کوچک باشند، برای یک پدر میتوانند تمام یک دنیا باشند.



