گاهی پیش از شروع یک گفتوگوی رسمی، چند جمله ساده گفته میشود؛ اما بعضی حرفها آنقدر از دل میآیند که نمیشود از کنارشان گذشت. پدر آدرینا، پیش از آنکه دوربین آماده شود، از دخترش گفت؛ از حس پدر شدن و از دلبستگی عمیقی که با آمدن آدرینا در وجودش شکل گرفت. او میگوید: «با اومدن آدرینا حس پدر شدن رو یه جور دیگهای تجربه کردم.» حالا تنها آرزویش این است که دخترش را یک بار دیگر در خواب ببیند و به او بگوید: «بابا، تو فقط برگرد…»
آدرینا، دانشآموز مدرسه شجره طیبه میناب، قربانی حادثهای شد که زندگی خانوادهاش را برای همیشه تغییر داد. برای پدرش، آدرینا فقط یک نام در میان اسامی قربانیان نیست؛ دختری است که با آمدنش معنای پدر بودن را به او آموخت و با رفتنش، جای خالی بزرگی در زندگیاش گذاشت. این روایت، صدای پدری است که هنوز با دخترش حرف دارد؛ حرفهایی که شاید هیچوقت فرصت نشد به او بگوید.



