«احد هنوز باور نکرده که دیگر در مدرسه نیستی؛ تمام کوچههای شهر دنبال تو میگردد… چطور به او بگویم دوستت، رفیقت سبحان، برای همیشه از مدرسه رفت؟»
برادر سبحان هنوز منتظر است با هم به مدرسه بروند و او را به خانه برگردانند؛ هنوز برایش قابل باور نیست که برادرش دیگر از درِ مدرسه بیرون نمیآید. برای یک کودک، فهمیدن نبودن همیشگیِ برادرش ساده نیست؛ او فقط میداند سبحان نیست و دلش میخواهد دوباره پیدایش کند.
حالا سهم خانواده از سبحان، خاطرات و دلتنگیهایی است که هر روز با آنها زندگی میکنند؛ و سهم احد، کوچههایی که شاید هنوز در آنها به دنبال برادرش میگردد.
675964F2e61d42e6f20a866bb4618e8a72967305-360P



