داشتم فیلم میگرفتم که یهو چشمم افتاد به خانومی که آروم روی عکسهای قربانیان آب میریخت، با دستهاش تمیزشون میکرد، باهاشون حرف میزد و خیلی اشک میریخت … جوری که فکر کردم حتماً از نزدیکانشونه.
رفتم جلوتر و پرسیدم: میشناسیدشون؟ با بغض گفت: «مدیر مدرسه بچههام بودن … انقدر مهربون بودن که برای بچهها مثل مادر بودن و برای من مثل یه خواهر …»
اون لحظه فهمیدم بعضی آدمها بعد از رفتنشون هم هنوز زندگی میکنن؛ نه فقط توی قاب عکسها، بلکه توی دلهایی که با مهربونی لمس کردن. بعضی اشکها برای دلتنگی نیست، برای بزرگیِ آدمیه که جای خالیش هیچوقت پر نمیشه …
8Cb1be387ff50005fd25b0503703cf1072901629-720P



