آقای مدیر، آن روز را نه از پشت قاب یک خبر، بلکه از نزدیک دیده و تجربه کرده است؛ روزی که مدرسه شجره طیبه، همان جایی که هر روز با صدای زنگ و رفتوآمد دانشآموزان جان میگرفت، ناگهان با حادثهای هولناک روبهرو شد. او از لحظاتی میگوید که هنوز مرورشان آسان نیست؛ از نگرانی برای دانشآموزان و معلمان، از آشفتگی و شوکی که بر فضای مدرسه حاکم شد و از تلاشهایی که در آن ساعات برای پیدا کردن و نجات بچهها انجام گرفت.
روایت مدیر مدرسه، روایت یک شاهد مستقیم از روزی است که برای همیشه در حافظه میناب باقی خواهد ماند. او از دانشآموزانی میگوید که صبح آن روز وارد مدرسه شدند و قرار بود مثل همیشه به کلاسهایشان بروند، اما قربانی حادثهای شدند که هیچکس انتظارش را نداشت. این روایت، بازخوانی روزی است که یک مدرسه به صحنه فاجعه تبدیل شد؛ روایتی از زبان کسی که آن روز را از نزدیک دیده و هنوز سنگینی آن را با خود حمل میکند.



