آخرین مکالمه مادر و پسر

آخرین مکالمه من و سبحان… در 9 اسفند 1404😭

آن روز، کسالت شدیدی داشتم و خیلی بی‌حال بودم. برای اولین بار نتونستم مثل همیشه سبحانم را آماده کنم. فقط کیف و خوراکی رو آماده کردم و بعد او را از خواب بیدار کردم و او هم خودش آماده شد و لباس‌های ورزشی‌اش را پوشید.

وقتی رسید کنار در، صدام زد «مامان جورابام رو بپوش». بهش جواب دادم «مامان، من حالم خوب نیست، بابات میاد جوراب‌هارو می‌پوشه، آن لحظه در دلم گفتم: «اشکالی نداره فردا حتما خودم جورابارو براش می‌پوشم، و آخرین بار که صدایش را شنیدم، گفت: «مامان، بیا بند کفش‌هایم را ببند.»

و باز من، با همان حال بد، گفتم: «عزیزم، من حالم خوب نیست، بابات میاد و بند کفشات رو می‌بنده به این امید که شاید فردا دوباره فرصتی باشه تا بند کفش‌هایش را ببندم.

آخه طبق برنامه روزانه من همیشه سبحان رو بیدار می‌کردم، لباس اتو شده تنش می‌کردم و کفش و جورابارو می‌پوشیدم و بدرقه می‌کردم، ولی اون روز نتونستم و حسرت همه اینها به دلم موند😭

اما نمی‌دونستم که آن صدا، آخرین صدای سبحان برای من بود. حسرتِ پوشاندن آن جوراب‌ها و بستن آن بند کفش‌ها، تا ابد در قلبم ماند.

بعد از ۴۸ روز، کفش‌ها و جوراب‌هایش به دستم رسید، اما سبحان دیگر نیامد… او فقط کفش‌هایش را برای من فرستاد. تا یادگار آخرین خواسته‌ش باشد.

ارسال پیام

Loading / جاري التحميل...