آخرین لبخند

آقای محمدرضا احمدی طیفکانی، پدر حانیه و سبحان، آخرین صبح حضور فرزندانش در مدرسه را این‌گونه روایت می‌کند:

«مثل هر روز بچه‌ها را به مدرسه رساندم. سبحان کیف خواهرش را برداشت، دستش را دور گردنش انداخت و با هم به سمت مدرسه رفتند. چند قدم که دور شدند، برگشت و دید هنوز نگاهشان می‌کنم؛ لبخند زد. هانیه هم برگشت و خداحافظی کرد. آن آخرین تصویری بود که از هر دو در ذهنم ماند.»

چند ساعت بعد، تماس مدرسه و سپس صدای انفجار، او را به محل حادثه کشاند. وقتی رسید، ساختمان مدرسه ویران شده بود و خانواده‌ها میان آوار به دنبال فرزندانشان می‌گشتند.

او می‌گوید: «اول سبحان را پیدا کردند، اما هانیه تا شب زیر آوار مانده بود.» به گفته یکی از همکلاسی‌های سبحان، در لحظات حادثه از او خواسته بودند همراه دیگران از مدرسه خارج شود، اما پاسخ داده بود: «خواهرم اینجاست» و برای پیدا کردن او برگشته بود.

پدر این دو کودک می‌گوید: «در مراسم تشییع نمی‌دانستم زیر تابوت پسرم را بگیرم یا دخترم را. حالا هم هر بار به گلزار می‌روم، میان مزارشان می‌نشینم و با هر دو حرف می‌زنم.»

نسخه کامل و مشروح این مصاحبه را می‌توانید از طریق این لینک مطالعه کنید.

ارسال پیام

Loading / جاري التحميل...