روایت پدر همایون زینلی، تصویری از دلتنگیهای یک پدر و پیوند عمیق میان او و پسر هفتسالهاش است؛ کودکی که هر بار پدر برای مأموریت دو هفتهای راهی دریا میشد، با کشیدن خط روی جدولی چهاردهخانه، روزهای بازگشتش را میشمرد. همایون کودکی آرام، خوشخنده و عاشق زنگ ورزش بود که صبح حادثه، برخلاف همیشه با شوق از خواب بیدار شد و با لباس ورزشی راهی مدرسه شد؛ بیآنکه کسی بداند آن روز آخرین صبح زندگیاش خواهد بود.
پدر از لحظه دریافت خبر حمله، نگرانی و سفری که برای رسیدن به خانواده آغاز شد روایت میکند و از تلخترین صحنه زندگیاش میگوید؛ زمانی که پیکر همایون را در آغوش معلمش پیدا کردند، گویی معلم در آخرین لحظات تلاش کرده بود کودکان را در پناه خود بگیرد. او همچنین آخرین خاطره مشترکشان را به یاد میآورد؛ موتورسواری، خندههای کودکانه همایون و لحظههای سادهای که امروز به ارزشمندترین یادگارهای زندگیاش تبدیل شدهاند.
نسخه کامل این روایت را میتوانید از طریق این لینک مطالعه کنید.



