فادیا شهمیری، دانشآموز ۹ ساله کلاس چهارم، فرزند حسن و فهیمه رستاخیز بود؛ دختری که با لبخندهای کودکانهاش، گرمای زندگی را به خانهشان هدیه میداد.
بیشتر روزهایش کنار خواهر کوچکترش، فاطمه، میگذشت. همبازی، همراز و تکیهگاه هم بودند و خانه با خندههای این دو خواهر جان میگرفت. فادیا همیشه مراقب فاطمه بود و با حوصله و مهربانی، ساعتها کنارش بازی میکرد.
او آرزو داشت روزی پزشک شود؛ رویایی که بارها برای خانوادهاش از آن گفته بود. دوست داشت درس بخواند، لباس سفید پزشکی بر تن کند و مرهم درد دیگران باشد.
اما نهم اسفند، پیش از آنکه فرصت رسیدن به آرزوهایش را پیدا کند، در حمله به مدرسه شجره طیبه میناب، زندگیاش ناتمام ماند.
فادیا نیز مانند دهها کودک دیگر، با کولهباری از آرزو راهی مدرسه شده بود؛ مدرسهای که قرار بود محل یادگیری و ساختن آینده باشد، اما در یک چشم بر هم زدن به صحنهای از اندوه بدل شد.