زهرا سلیمانی، دانشآموز ۱۲ ساله کلاس ششم، فرزند علی سلیمانی و آمنه پرمر بود؛ دختری که در کنار درس خواندن، قلبی بزرگ و روحیهای سرشار از مهر داشت. او در خانواده و میان نزدیکانش به مهربانی، مسئولیتپذیری و دلبستگی عمیق به عزیزانش شناخته میشد و آرزو داشت روزی پرستار شود تا مرهمی بر درد دیگران باشد.
صبح نهم اسفند، مانند هر روز، راهی مدرسه شد؛ بیآنکه کسی بداند آن روز، آخرین روز حضورش در کلاس درس خواهد بود. ساعتی بعد، با آغاز حمله به مدرسه شجره طیبه، معلمش دست او را گرفت تا از ساختمان خارجش کند؛ اما زهرا ایستاد. تنها یک جمله گفت: «باید بروم دنبال خواهرزادهام.»
محمد، خواهرزاده کوچک زهرا، همیشه او را «دادا زهرا» صدا میزد و هیچجا بدون او نمیرفت. وابستگی این دو آنقدر عمیق بود که حتی در واپسین لحظات نیز زهرا حاضر نشد او را تنها بگذارد. برای یافتن محمد دوباره به داخل ساختمان بازگشت و همان تصمیم، سرنوشت هر دو را برای همیشه به هم گره زد.
در میان آوار مدرسه، خاله و خواهرزاده کنار هم ماندند؛ دو کودکی که خانواده از آنها به عنوان «یک جان در دو بدن» یاد میکنند. رؤیای پرستار شدن زهرا و آرزوهای کودکانه محمد، هر دو زیر آوار نیمهتمام ماند.
پدرش، علی سلیمانی، ساعتها با دستان خالی میان خاک و آوار به دنبال نشانی از دخترش میگشت؛ میان کفشها، کیفها و پیکرهایی که بسیاری از آنها دیگر قابل شناسایی نبودند. او بعدها گفت آن روز، مردم با دستهای خود آوار را کنار میزدند و اگر تکهای از پیکر کودکی پیدا میشد، همه با امید و اضطراب به همان سمت میدویدند.
زهرا سلیمانی در ۱۲ سالگی، پیش از آنکه فرصت رسیدن به آرزویش را پیدا کند، در حادثه مدرسه میناب جان باخت و در تالار به خاک سپرده شد. نام او امروز با تصویری ماندگار در ذهن خانواده و مردم میناب باقی مانده است؛ دختری که در آخرین لحظه، نجات جان خواهرزادهاش را بر نجات خود ترجیح داد و روایت «یک جان در دو بدن» را برای همیشه در حافظه این سرزمین ثبت کرد.