پدر سامان کرمزاده از لحظاتی میگوید که با تماس خانم شهریاری، معلم فرزندش، آغاز شد؛ تماسی که با شنیدن صدای جیغ کودکان و انفجار، به خاطرهای تلخ و فراموشنشدنی تبدیل شد. او از نگرانیهای پدری میگوید که در آن لحظات، تنها یک دغدغه داشت: چه بر سر فرزندش آمده و آیا سامان سالم است؟
در روایت او، صدای کودکان هنوز خاموش نشده است؛ صدایی که از آن روز در گوش و خاطرش باقی مانده. نگرانی برای سامان، جستوجوی خبری از او و لحظاتی که هیچ پدری نباید تجربه کند، بخشی از روایت روز واقعه است؛ روزی که تماس معلم، خبر از حادثهای میداد که زندگی خانواده را برای همیشه تغییر داد.
پدر سامان، در نهایت از از دست دادن پسرش میگوید؛ از داغی که با هیچ کلامی نمیتوان آن را توصیف کرد. پشت جمله «هنوز صدای جیغ کودکان مظلوم میناب در گوشم است»، خاطره پدری مانده که صدای آن روز را فراموش نمیکند و جای خالی سامان را هر روز با خود دارد.



