دخترانی که صبح، با کیفهای مدرسه و کتابهایشان راهی کلاس شدند؛ با همان شور و شوق همیشگی، با حرفهای کودکانه، خندههای دوستانه و رویاهایی که برای سالهای آینده در سر داشتند. بعضی میخواستند پزشک شوند، بعضی معلم، بعضی هنوز حتی نمیدانستند در آینده چه خواهند شد؛ فقط میدانستند قرار است بزرگ شوند و دنیای خودشان را بسازند.
اما آن روز، مدرسه برای بسیاری از آنها آخرین مقصد شد. حالا از آن دختران، عکسهایی مانده، دفترها و وسایل مدرسهشان مانده و خاطراتی که خانوادهها با هر بار مرورشان، دوباره جای خالی عزیزشان را احساس میکنند.
این تصاویر فقط قابهایی از چند دانشآموز نیستند؛ بخشی از زندگی دخترانی هستند که هر کدام برای یک خانواده، تمام دنیا بودند. نامشان را باید گفت، چهرهشان را باید به یاد سپرد و قصه زندگیشان را روایت کرد؛ تا دختران دانشآموز میناب در میان آمارها گم نشوند.



