روز اول جنگ، معلم بودم؛ جلوی دانشآموزان کلاسم ایستاده بودم و سعی میکردم آرامشان کنم. به آنها امید میدادم که نترسند، که پدر و مادرهایشان میآیند دنبالشـان، که این ترس تمام میشود و دوباره به خانه برمیگردند. اما فقط پنج دقیقه بعد، خودم فهمیدم مدرسهای که فرزندم در آن بود، هدف حمله قرار گرفته است.
دیگر آن معلمی نبودم که چند دقیقه قبل، به دانشآموزانش دلداری میداد؛ این بار فقط یک مادر بودم که با همان لباس، خودش را به مدرسه رساند تا فرزندش را از میان آوار پیدا کند. پنج دقیقه؛ فقط پنج دقیقه کافی بود تا جای معلم و مادر در زندگیاش عوض شود و امیدی که به دانشآموزانش میداد، خودش به بزرگترین آزمون زندگیاش تبدیل شود.



