دو خواهر، سلمای کلاس اولی و اسرای کلاس چهارمی…
روز آخر پدر ، طبق عادت همیشگی جوراب های اسرا را پوشاند. همان لحظه دخترک گفت: «بابا بد پوشوندی!» با دست اشاره کرد که عروسکهای بالای جوراب باید کنار هم باشند. بابا با حوصله درآورد و دوباره مرتب کرد و نقش روی جوراب در ذهنش ماند.
ساعت ها بعد، میان دهها پیکری که روی آنها پوشانده شده بود، پای دخترکی با جوراب عروسکی بیرون بود. بابا فریاد زد: «اسرا پیدا شد!»



