از زبان مادر دانشآموز قربانی امیرمحمد باقری
پسرم…
یادت هست پارسال که گذرنامه ام را گرفتم، با همان لبخند شیرینت پرسیدی: «مامان کجا میری؟»
گفتم: «اگر امام حسین(ع) بطلبه، میرم کربلا.»
چشمانت برق زد… با ذوق گفتی: «پس منم ببر، منم دوست دارم بیام کربلا.»
خندیدم، موهایت را نوازش کردم و گفتم: «نه مادر… تو هنوز کوچیکی وکلاس داری. سال بعد با هم میریم…»
چه میدانستم تقدیر، «سال بعد» را جور دیگری نوشته است…
آن سال، قسمت نشد حتی خودم هم به کربلا بروم؛ انگار آقا منتظر بود تا دعوتنامهاش را به نام دیگری بنویسد…
امسال، نه به نام من… نه به نام زائر…
به نام شهیدم.
این بار، امیرمحمد، تو ما را به کربلا بردی.😔 🥹همان کربلایی که آرزویش را داشتی. ما زائر شدیم، اما صاحب دعوت تو بودی.🖤 انگار خودت دستمان را گرفتی و تا بینالحرمین رساندی.
کنار ضریح، فقط یک جمله در دلم تکرار میشد…«پسرم… قرار بود من دستت را بگیرم و به کربلا بیاورمت؛ اما آخر، این تو بودی که دست مرا گرفتی و تا حریم ارباب رساندی…»😭
سلام بر تو، ای مسافر همیشه زنده… و سلام بر حسین(ع) که وعدهاش هیچوقت دیر نمیشود.



