مسافری از کربلا تا قافله شهدای گمنام

بخشی اززندگی نامه سبحان
داستان سبحان، پیش از آنکه در این جهان چشم ببیند، در غبارهای جاده‌ی پیاده‌روی اربعین رقم خورد. آنجا، در آغوشِ گرمِ خاکِ کربلا و در پیشگاهِ امام حسین (ع)، با تمام وجود نذر کردم و از آسمان، فرزندی خاستم که نه فقط سالم باشد، بلکه عاشقِ آن خاک باشد. سبحان، پاسخِ آن دعای پاک و ثمره‌ی آن نذرِ قلبی بود.
او در ۲۳ شهریور ۱۳۹۸، درست در 14 محرم، به دنیا آمد؛ گویی از لحظه‌ی نخست، با عطرِ غم و شکوهِ محرم پیوند خورده بود. سبحان، کودکی نبود که فقط در دنیای بازی‌ها رشد کند؛ او از نوزادی همسفرِم در هیئت‌ها بود. وسبحان 2سال شب‌های قدر را در آغوشِ گنبد طلایی امام رضا (ع) سپری کرد. یک سال هم شهادت امام رضا (ع)درحرم آقا بوداوچنان عاشق حرم بودکه به مساجدمیگفت حرم
عشقِ او به امام رضا (ع) و امام حسین (ع)، فراتر از سن و سالش بود. یادم میاد در ایام محرم، وقتی به روستامیرفتیم سبحان باپدرش همراه میشدوموکب روستاهمکاری میداد و در شب‌های عزاداری سینه زنی میکردوحتی گاهی وقتاکه اشک‌های من بر گونه‌هایم جاری می‌شد، او معصومانه کنارم می‌نشست و با من گریه می‌کرد؛ گویی غمِ عاشورا در رگ‌های این کودکِ کوچک جاری بود.
وحتی گاهی وقتاکه میخاستم نمازبخونم
میرفت وضومیگرفت میومدکنارم سجاده پهن میکردوبازبون بچگیش کنارم نمازمیخوند
سبحان، هوشی فراتر از سنش داشت. او نگاهی به دنیا داشت که با بقیه فرق می‌کرد. چند روز پیش از آنکه پر بکشد، با نگاهی روشن از من پرسید: «مامان، می‌شود امسال شب‌های قدر برویم مشهد؟» من با قلبی امیدوار گفتم: «باشه عزیزم، ان‌شاءالله که قسمت باشد.» اما تقدیر، قصه‌ی دیگری در سر داشت. سبحان، پیش از آنکه شب‌های قدر برسد، در ۱۰ رمضان، در آغوشِ گرمِ امام رضا (ع) به پرواز درآمد و ما را با دلتنگی‌های ابدی‌اش تنها گذاشت.

اما معجزه‌ی این زندگی، در لحظه‌ی وداع نهفته بود. در روستای ما، درسال 1395دقیقا12اسفنددو شهید گمنام تشییع شدواونجاآرمیده اند وشهدایی که من همیشه از آن‌ها حاجت می‌گرفتم و سبحان را هر بار به زیارتشان می‌بردم. تقدیر الهی چنان رقم زد که سبحان در ۹ اسفند به شهادت رسید، اما تشییع پیکر پاک سبحان  ودوستش آرشا دقیقاً در روز ۱۲ اسفند صورت گرفت؛ یعنی درست در سالگردِ همان دو شهید گمنامی که سبحان همواره به ملاقاتشان می‌رفت. انگار آن شهدای گمنام، در آن روز خاص، منتظر بودند تا دست در دستِ این کوچک‌ترینِ بزرگان بگیرند و اورا به بهشت ببرند.

سبحان،با حقیقتی عجیب آمد و رفت. او در ماه محرم، در اوجِ غم و ایثار، متولد شد و در ماه رمضان، در اوجِ معنویت و عبادت، به شهادت رسید. گویی زندگی‌اش پلی بود میان دو ماه مقدس؛ پلِی کوتاه اما نورانی.

مادر سبحان از پسر عزیزتر از جانش می‌گوید:
سبحان پسری مهربون و خوش اخلاق بود. خیلی زود با همه گرم می‌گرفت و دوست میشد.

سبحان  تنهاپسرم نبودرفیق وهمدمم .دوست وغمخوارم بود. در کارای خونه همیشه کمکم میکرد. میگفت مامان دوست دارم بهت کمک کنم.

عاشق گل وگیاه بود. تازه که گل براش خریده بودم خودش به گل ها آب میداد. حتی خونه روطی جارو میکشید این اواخر من کسالت داشتم و روزه بودم صبح‌‌ها که زود بیدار میشد خودش صبحانشو میخورد. داداششم ک بیدار میشد بهش صبحانه میداد میگفت مامان تواستراحت کن من صبحانه داداشم رو دادم حواسم بهش هست.

عاشق داداشش بود و در کنار هم بازی میکردن پسر قشنگ من خیلی باهوش بود دوست داشت در تمام کارایی ک باباش انجام میده به باباش کمک  کنه. عاشق ساخت و ساز ماشین، خونه و تعمیرات بود. ورزش ولباس ورزشی رودوست داشت بیشتر وقت‌ها که ازمدرسه میومد میرفت لباس ورزشیاش میپوشید و با دوستاش به حیاط میرفت بازی میکرد وآخرشم باهمون لباس ورزشی به شهادت رسید.

بازی فکری رو خیلی باذوق و علاقه انجام میداد وبا لگو ماشین و موشک می‌ساخت که ما حیرت زده میشدیم. سبحان یک نابغه بود. سبحان  نقاشی و طراحی رو خیلی دوست داشت حتی این مدتی که رنگ پرچم ایران رو آموزش دیده بود، همه نقاشیاش پرچم ایران رو میکشید. اون خیلی وابسته دادشش بود حتی تحمل دوری اونو نداشت گاهی به شوخی بهش میگفتن احد رو میبریم پیش خودمون میگفت مامان نذار دادشمو ببرن من دلم براش تنگ میشه. الان داداشش خیلی دلتنگش هست، همش میگه سبحان بگو بیاد پیشم بهش لگو میدم بهش زنگ بزن باهاش حرف بزنم. سبحان یک بچه کوچیک بود اما رویاهای خیلی بزرگی داشت و خیلی بلندپرواز بود که خیلی زود به آرزوی خودش رسید.

ارسال پیام

Loading / جاري التحميل...