به نام خدا
یکی بود . یکی نبود
یک نهال کوچک و سبز در یک باغ بزرگ و طیب زندگی میکرد، پیرمردباغبان خیلی دوستش داشت زیرا قرار بود اگر خدا بخواهد آن تنها درخت سیب قرمزش شود اما یک روز پیرمرد از خواب بیدار میشود ؛ سمعکش را میزند و به سمت صدای جمعیتی که در باغش حلقه زده بودند میرود .
درخت سیب قرمزش بر زمین افتاده بود و در کنارش یک اره ی برقی که دهانه اش شکسته بود قرار داشت و زیر تنه ی درخت یک شکارچی چوب ، بی جان افتاده بود .
پیرمرد خم شد و اولین سیب قرمزش را برداشت و رفت بر روی نردبانی که برای برداشت محصولش به تازگی خریده بود نشست و مشغول خوردنش شد.
کودکان عزیز میناب ریشه هایتان در زمین جاریست و زمین با ان نفس میکشد و به کائنات رنگ و جان میبخشد 🌱