خبر را تلفنی شنید؛ «میناب رو زدن.» برای او، این فقط یک خبر نبود؛ خواهر بزرگترش معاون مدرسه بود و هنوز نمیدانست چه بر سر او و بچهها آمده است. با اضطراب خودش را به سمت مدرسه رساند و از دور، اولین چیزی که دید، ستونی از دود بود که به آسمان بلند شده بود؛ تصویری که همان لحظه، عمق فاجعه را برایش آشکار کرد.
وقتی نزدیکتر شد، دیگر خبری از یک مدرسه معمولی و روز عادی نبود. جایی که باید صدای بچهها و زنگ مدرسه شنیده میشد، حالا در میان دود و آوار گم شده بود. او از آن لحظات میگوید؛ از نگرانی برای خواهرش، از شوک دیدن مدرسه و از شهری که ناگهان با یکی از تلخترین روزهایش روبهرو شد. روایتی از لحظهای که یک خبر تلفنی، او را به سمت مدرسه کشاند و آنچه در برابر چشمانش دید، برای همیشه در ذهنش ماند.
8Cc797c6ffc22706c87467b51140b41172718185-720P



