آن روز، برای دو خواهر که با هم در مدرسه بودند، هیچ شباهتی به یک روز معمولی نداشت. صدای حمله، ترس و وحشت، لحظههایی که نمیدانستند چه اتفاقی افتاده و تلاش برای پیدا کردن راهی برای بیرون رفتن، همهچیز را برایشان به کابوسی تبدیل کرد که هنوز هم با یادآوریاش دوباره زنده میشود. آنها از مدرسه سالم بیرون آمدند، اما چیزی از آن روز برای همیشه در ذهن و خاطرهشان باقی ماند؛ تصویری از مدرسهای که دیگر شبیه همان مدرسه امن و آشنای قبل نبود.
روایت این دو خواهر، روایت دو کودکی است که از نزدیک با وحشت جنگ روبهرو شدند؛ کودکانی که شاید آن روز فقط به دنبال یک چیز بودند: زنده ماندن و رسیدن دوباره به خانه. آنها از لحظههای اضطراب، ترس و ناباوریشان میگویند؛ از روزی که قرار بود مثل روزهای دیگر در مدرسه بگذرد، اما به یکی از تلخترین خاطرات زندگیشان تبدیل شد. آنها سالم بیرون آمدند، اما خاطره آن روز هنوز با آنهاست؛ خاطرهای که هیچ کودکی نباید تجربهاش کند.



