یک اسکناس، در دست کودکی مانده بود؛ پولی که شاید قرار بود در زنگ تفریح خرج یک خوراکی شود، چیزی بخرد یا با دوستی قسمت شود. اما آن روز، فرصت خرج کردنش نرسید. اسکناس در میان وسایل بهجامانده پیدا شد؛ سالم و دستنخورده، انگار هنوز منتظر بود صاحب کوچکش برگردد و آن را خرج کند. اما کودکی که این اسکناس را در دست داشت، دیگر بازنگشت و قربانی حادثه مدرسه شد.
گاهی یک اسکناس ساده، بیشتر از صدها تصویر حرف برای گفتن دارد. اسکناسی که خرج نشد، حالا نشانهای از یک زندگی ناتمام است؛ یادآور کودکی که برای یک روز معمولی به مدرسه رفته بود، نه برای اینکه آخرین خاطرهاش در میان آوار باقی بماند. پول هنوز هست، اما دستی که آن را گرفته بود دیگر نیست؛ و همین تضاد ساده، یکی از تلخترین روایتهای بهجامانده از میناب است.
45E1261f093a15b9371ce375bde44dc472612206-720P



