«گلی گم کردهام… میجویم او را…»؛ روایتی از زبان یک دانشآموز بازمانده پایه ششم که از روز حمله به مدرسه شجره طیبه میناب میگوید. او بعد از حادثه دوباره به مدرسه برگشت؛ به جایی که تا چند ساعت قبل، محل درس و دوستی و زندگی روزمرهاش بود. میان آوار و ویرانی، چیزی پیدا کرد که برایش تنها یک وسیله ساده نبود؛ جانماز معلمش را، همان معلمی که دیگر در کلاس حضور نداشت. یک جانماز که حالا برای این دانشآموز، نشانی از معلم و خاطرات روزهایی است که هنوز صدای او در گوشش مانده است.
گاهی یک شیء کوچک میتواند تمام یک خاطره را با خود حمل کند. برای این دانشآموز، جانماز پیداشده از زیر آوار، بخشی از روزهای مدرسه و یاد معلمی است که دیگر بازنمیگردد. روایت او، روایت کودکی است که از نزدیک با حادثهای روبهرو شده که نباید هیچ دانشآموزی تجربهاش کند؛ روایتی ساده اما سنگین، از یک روز تلخ، یک مدرسه و معلمی که جای خالیاش برای همیشه در آن کلاس باقی خواهد ماند.



