«مدرسه رو زدن!» همین چند کلمه کافی بود تا یک روز عادی برای همیشه تغییر کند. جایی که باید صدای زنگ، خنده بچهها و صدای معلمها در آن شنیده میشد، ناگهان به صحنهای از ترس و ویرانی تبدیل شد. دانشآموزانی که صبح با کیف و دفتر راهی مدرسه شده بودند، قرار نبود قربانی جنگ شوند؛ آنها آمده بودند درس بخوانند، دوست پیدا کنند و بعدازظهر به خانه برگردند.
اما آن روز، برای خانوادههای میناب همهچیز متوقف شد. پشت هر تماس و هر خبر، خانوادهای چشمانتظار بود؛ پدر و مادری که نمیدانستند فرزندشان کجاست و آیا دوباره صدای او را خواهند شنید یا نه. «مدرسه رو زدن!» فقط یک جمله نیست؛ صدای لحظهای است که امنیت کودکان شکسته شد و یک شهر با داغی بزرگ روبهرو شد.
2D9533593076aa15d87108a8e4ff17cb72616512-480P



